
امروز اومدم ی جای خلوت، ساکت، بالای کوه ، جایی که شاید چند قدمی به خدا نزدیک تر باشه پاپیتال زنگ زد ، غم تو صداش مثل خنجری بود تو قلبم من کجا و اون کجا ، چرا باز نیستم؟ چرا هیچوقت نبودم؟ چرا دستم واسه پاک کردن اشکهاش اینقدر دور هست ؟ چرا؟ چرا؟ و چرا؟ پاپیتال دلتنگ پدر هست و کاری از دستم بر نمیاد چقدر روزگار سیاه و تلخ هست و چقدر تقدیر خدا واسش تلخ بسته شده، خدایا ، مگه واست کاری داشت که مانع جدایی بشی؟ حال که تقدیرت اینطور رقم خورد ، حداقل کمی آرامش بده، این رو که دیگه میشه ازت بخوام پاپیتال داره دلتنگی میکنه ، داره با پدر درد دل میکنه میخوام من امشب با خدا حرف بزنم ، بهش بگم ماه پیشونی چقدر دلتنگه. میخوام بگم خدایا، پاپیتال رو ببین گلوش از بغضهای برندهای که از نبودن بابا هست، زخم شده و نم...
ادامه مطلب