امروز واسم روز عجیبی بود ، حس پرنده ای که واسه اولین بار میخواد پرواز کنه
مثل پرنده ای که جاش تو اوج آسمون بوده و به اجبار تو ی قفس نگه اش داشته بودن
امروز تونستم بعد از این همه سال قفس رو بشکنم
کاری روکه شاید سالها قبل باید انجاممیدادم ، ولی نه، وقتش الان بود ، اگه سالها قبل انجامش میدادم ، ممکن بود این حس رهایی امروز رو نداشته باشم، میدونم حس خوبی نداشتم واسه اینکه ی کار مهم رو نیمه تمام میزاشتم و الان خوشحالم که به ثمر رسوندم و حداقل وجدانم راحته
حالا امروز
حسی دارم که انگاری هر چه سختی و ملالت بود رو گذاشتم تو اون قفس و پریدم
اره، امروز ، دیوانه از قفس پرید
پاپیتالم
میخوام تو این پرواز بی انتها، تو کنارم باشی ، آخه
تو همیشه به وقتش بهترین رفیقم بودی
به وقتش بهترین همراهم بودی
به وقتش کنارم بودی
به وقتش نور زندگیم بودی
تو بهترین کسی بودی که یه آدم
میتونه تو زندگیش داشته باشه
چون با وجود تو نیاز به بودن هیچ
آدمی نیست مرسی که با بودنت
همیشه حال دلمو خوب میکنی.
تو همونی هستی که هرچی هم بشه بازم دلم بهت قرصه و دیگه برام مهم نیس قراره چی پیش بیاد چون تو کنارمی
بیا ، با منه دیوانه ، پرواز کن
برچسب:
نویسنده: نگار حکیمی