این روزها عجیب به بطالت میگذره، کاری نیست و همچنین حسی. روز رو به شب کردن بیهوده و شب منتظر نشستن واسه روزی جدید. ی کاری کردم با خودم که نمیدونم چی میشه، جالب اینکه ی جورایی راه برگشت خودم رو هم لجوجانه بستم. گاهی وقتا به خودم میخندم و هزار تا لعن و نفرین بار خودم میکنم. منی که عادت به انتظار دارم این روزها عجیب منتظر هستم، ی جوری که حتی عادت به انتظار هم کمآورده. منتظر یه شروع جدید هستم و ی سفر کاری جدید، جالب اینجاس که میدونم باید سریع تر برم که از زندگی عقب نمونم ولی همچنان لجباز دارم رفتن روکش میدم. چه مرگته حمید؟ چی شده؟ چه کردی با خودت؟ دلم میخواد کتاب بخونم و مسخره تر اینجاست که یا کتاب میخرم یا داونلود میکنم بدون اینکه ی خط ازش بخونم. مثمورچه ها دارمواسه زمستون ذخیره میکنم. کی این زمستون میرسه نمیدونم. فقط هر ساعت و لحظه از خودممیپرسم چه
مرگته؟
پ.ن: مرسی دوست عزیزم که اینجا رو واسمساختی، جایی که میتونمخود خودم باشم، بدون سانسور
برچسب:
نویسنده: نگار حکیمی
تاريخ: پنجشنبه
10 آبان
1397 ساعت: 23:05