خرید بک لینک
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود

یه وقتایی هیچ چی با هیچ چی جور در نمیاد

یه روزائی رو میگذرونی که دلهره همزمان با اعتماد به نفس تو قلبت لونه کرده

امید تو بغل نا امیدی خوابش برده

خوشحالی و غم دستشون تو دست همدیگه اس

این وسط ذهن مالیخولیا گرفته ی تو میمونه که تکلیفش اصلا با خودش معلوم نیست

آخ که چقد بده همچین روزائی

امروز از اون روزای سگی بود.

همه چی در هم و با هم

امید، یأس،غم،شادی،عشق،تنفر،نشاط و خمودگی

همه دستشون تو دست هم داشتن تو کله ام رژه میرفتن

حس بدی بود

آره، فقط میشه اینو گفت

یه حس زشت

برچسب: نویسنده: نگار حکیمی تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 12:29

صفحه بندی