به وقت زمانی که نمیتونی، عاجزی و قدمی ورداری برای ارامشش
من درختی کلاغ بر دوشم
خبرم درد میکند بدجور
ساقه تا شاخه ام پر از زخم است
تبرم درد میکند بدجور
من کی ام جز نقابی از ابهام؟
یک اشاره بدون انگشتم
اثرم درد میکند بدجور
جنگجویی نشسته بر خاکم
سپرم درد میکند بد جور
کمرم درد میکند بدجور
من فقط صبر میکنم یکریز
بس که دندان گذاشتم رویش
جگرم درد میکند بدجور
برچسب:
نویسنده: نگار حکیمی