امروز اومدم ی جای خلوت، ساکت، بالای کوه ، جایی که شاید چند قدمی به خدا نزدیک تر باشه پاپیتال زنگ زد ، غم تو صداش مثل خنجری بود تو قلبم من کجا و اون کجا ، چرا باز نیستم؟ چرا هیچوقت نبودم؟ چرا دستم واسه پاک کردن اشکهاش اینقدر دور هست ؟ چرا؟ چرا؟ و چرا؟ پاپیتال دلتنگ پدر هست و کاری از دستم بر نمیاد چقدر روزگار سیاه و تلخ هست و چقدر تقدیر خدا واسش تلخ بسته شده، خدایا ، مگه واست کاری داشت که مانع جدایی بشی؟ حال که تقدیرت اینطور رقم خورد ، حداقل کمی آرامش بده، این رو که دیگه میشه ازت بخوام پاپیتال داره
دلتنگی میکنه ، داره با پدر درد دل میکنه میخوام من امشب با خدا حرف بزنم ، بهش بگم ماه پیشونی چقدر دلتنگه. میخوام بگم خدایا، پاپیتال رو ببین گلوش از بغضهای برندهای که از نبودن بابا هست، زخم شده و نمیتونه حرفی بزنه، اما تو، از چشماش که رنگ اندوه داره، از لرزش لبهاش که بابا رو بیصدا صدا میزنه و از پلکهای بیتابش بخون که بد کردی. بدون تمام ثانیههایی که در انتظار بابا نشسته و نیامده رو تو ندیدی، بدون تمام دویدن مردمک چشماش که به دنبال ردی از بابا در دوردست هست رو تو خواستی، بدون به اندازهی تمام نفسهاش که از داغ دوری ، درونش را میسوزونه رو تو خواستی. بدون که حسرت بیحد انگشتاش برای لمس پدر رو تو خواستی. بدون به قدر تمام در آغوش فشردنها و بوسههایی که حسرت داره ، تو مقصری. خدایا ، حداقل نور امید رو در میان تاریکی گسترده و مهیب ناامیدی بهش عطا کن، به قدر تمام لحظاتی که دست به دعا به بارگاهت ورداشته و مجبوره واسه تسکین خودش صدات بزنه و بهش آرامش ندادی، تو مقصری. پاپیتالم واسه بودن در جهان بدون بابا، جهان سردی که سوز اون واسش استخوانسوزه، بسیار بیپناهه تو باید این بیپناهی و بی پاپیتال...
ادامه مطلبما را در سایت پاپیتال دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: شنبه 6 مرداد 1403 ساعت: 14:40