
از مترسک پرسیدممترسک ، وقتی یکی دلتنگ میشه، چکار میکنه؟گفت: حمید، در آغوشش میگیرهگفتم: وقتی دور هستم ازش چطوری بغلش کنم؟مترسک گفت:حمید، عطر موهاش، گاهی وقتها هم که دیگه خیلی'>خیلی دلتنگ میشی، هوای نفس کشیدنش رو بغل کنپرسیدم: مترسک، من هر لحظه دارم با عطر موهاش، هوای نفس کشیدنش روزگارم رو به سر میکنمولی باز دلتنگش هستمنگاهی کرد بهم و گفت:حمید، تو از دلتنگی پرسیدی یا دیوانگی؟بهش گفتم: مترسک جانمن هرشب عکس پروفایلش روچک میکنمهر شب بدون اجازه قربان صدقه عکسش میرم که هیچوقت واسم تکراری نمی شههرشبصفحه گوشی از جای بوسه هام رتگ عوض میکنههرشب از اشک دلتنگی خیس می شهمترسک ، مناین جریمه ی ازش دور بودنم روهرچقدر می نویسم، تمام نمی شه مترسک اومد کنارم نشست، دست انداخت گردنم گفت:سرت رو بزار رو شونه امب...
ادامه مطلب
u200fنوشتن یک زمانی من رو سبک میکرد.خشمشادیدردفکرهاممیریختم رو کاغذیا اینجاولی این روزها هیچ چی آرومه نمیکنهمیگن هر نفر تو هفت آسمون ی ستاره دارهمن فکر میکنم، ستاره ی من، اون دورترین ستاره ی کوچکه دورترین آسمونهبا تو اگر زنده موندم، و یک روز با هم تو خونه چای خوردیمبهت میگم که این روزها چقدر سخت و دیر گذشتبی تواما خدا نکرده اگر تصمیم گرفتی که بری و رفتیاگه یه روز شنیدی که از یه جای بلند سقوط کردم اصلا تعجب نکن، من بارها و بارها بهت گفته بودم که بری میمیرم + نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 1:35 توسط حمید | بخوانید...
ادامه مطلب
در پس ته مانده های فالم، پرسه زنان میبینمت از دور فنجان را میبوسم و کنار میگذارم همیشه محکومم به از دور داشتنت...
ادامه مطلب