از مترسک پرسیدم
مترسک ، وقتی یکی دلتنگ میشه، چکار میکنه؟
گفت: حمید، در آغوشش میگیره
گفتم: وقتی دور هستم ازش چطوری بغلش کنم؟
مترسک گفت:
حمید، عطر موهاش، گاهی وقتها هم که دیگه 1'>خیلی دلتنگ میشی، هوای نفس کشیدنش رو بغل کن
پرسیدم: مترسک، من هر لحظه دارم با عطر موهاش، هوای نفس کشیدنش روزگارم رو به سر میکنم
ولی باز دلتنگش هستم
نگاهی کرد بهم و گفت:
حمید، تو از دلتنگی پرسیدی یا دیوانگی؟
بهش گفتم: مترسک جان
من هرشب عکس پروفایلش روچک میکنم
هر شب بدون اجازه قربان صدقه عکسش میرم که هیچوقت واسم تکراری نمی شه
هرشب
صفحه گوشی از جای بوسه هام رتگ عوض میکنه
هرشب از اشک دلتنگی خیس می شه
مترسک ، من
این جریمه ی ازش دور بودنم رو
هرچقدر می نویسم، تمام نمی شه
مترسک اومد کنارم نشست، دست انداخت گردنم گفت:
سرت رو بزار رو شونه ام
به آسمون نگاه کن و با من تکرار کن
خدای بزرگی که از رگ گردن هم به حمید 1 تری
خدای مهربون
میشه واسه حمید
وقتی که دلش تنگ و تنگ و تنگ میشه
تا سقف کوتاه اتاقش کوچ کنی و بیای کنارش بشینی و دستاشو بگیری و بغلش کنی؟
تا تو بغلت گریه کنه و تمام دلتنگی هاش رو یادش بره؟
خدایا
تو موقعیت دلتنگی قرارم نده
من طاقت این یکی امتحان و ندارم
پی نوشت:
چقدر امشب حس کردم دور هستم ازش
میدونم نزدیکترین شخص دور بهش هستم
ایمان دارم که همون اندازه که دورم، نزدیکم بهش
ولی حس خرکی گرفتم
یکم گریه
یکم دعا
یکم نوشتن
کمی آرامم کرد
پاپیتال، دوستت دارم
برچسب:
نویسنده: نگار حکیمی