راستی یکی واسم نوشته بود اینجا هنوز زنده ای، آره زنده ام، ولی نمیدونم چرا بودنم اذیتم میکنه، دلم میخواد ی جا آروم بگیرم و خلاص.
این چند روز گذشته شدید با شرکت کلنجار رفتم وهنوز به جایی نرسیدم، باز رسیدم به همون نقطه ی آغاز و لیست سیاهی که هنوز اسم من توش جا خوش کرده و فک نکنم به این زودی ها پاک بشه. حسم حس زباله ای شده، آره، "حس زباله ای" بهترین واژه اس. شدم مث زباله که وقتی کار راه انداختم وظیفه بود و الان بدرد نخور، باز هم شکر.
دیگه جونم بگه خودم روتا خرخره انداختم تو قرض و دارم دست و پا میزنم، یکی نیس بهم بگه چته تو، چی میخوای؟ نمیدونم ولی شاید از خودآزاری لذت میبرم. البته همه اش این نیست، راستش خسته شده بودم از اینکه کار کنم و در برگشت همه دسترنجم رو دودستی فدای ندونمکاری و انتظارات دیگران کنم، حداقل تا دو سالی که قرض دارم و همه میدونن کاری به کارم ندارن.
دارم آماده میشم واسه شروع یک سفر دیگه و کلنجار رفتن با انسان و طبیعت و آتش و آهن، کلنجار رفتنی که تا الان ی دیسککمر و غلظت خون رو دستم گذاشته. باز دوری و دوری و دوری و باز سروکله زدن با ادمهایی که هر کدوم داستان خودشون رو دارن.
برم ببینم میشه خوابید یا نه، فعلن بای.