خرید بک لینک
ساعت ۳ صبحه و من باز درگیر بی خوابی. سالهاست آرزوی خوابیدن طولانی و دراز رو با خودمیدکمیکشم ودر آخر هیچ. سال جدید خوب شروع نشد، از دست دادن دو آشنا شروع خوبی نبود.

راستی یکی واسم نوشته بود اینجا هنوز زنده ای، آره زنده ام، ولی نمیدونم چرا بودنم اذیتم میکنه، دلم میخواد ی جا آروم بگیرم و خلاص.

این چند روز گذشته شدید با شرکت کلنجار رفتم وهنوز به جایی نرسیدم، باز رسیدم به همون نقطه ی آغاز و لیست سیاهی که هنوز اسم من توش جا خوش کرده و فک نکنم به این زودی ها پاک بشه. حسم حس زباله ای شده، آره، "حس زباله ای" بهترین واژه اس. شدم مث زباله که وقتی کار راه انداختم وظیفه بود و الان بدرد نخور، باز هم شکر.

دیگه جونم بگه خودم روتا خرخره انداختم تو قرض و دارم دست و پا میزنم، یکی نیس بهم بگه چته تو، چی میخوای؟ نمیدونم ولی شاید از خودآزاری لذت میبرم. البته همه اش این نیست، راستش خسته شده بودم از اینکه کار کنم و در برگشت همه دسترنجم رو دودستی فدای ندونمکاری و انتظارات دیگران کنم، حداقل تا دو سالی که قرض دارم و همه میدونن کاری به کارم ندارن.

دارم آماده میشم واسه شروع یک سفر دیگه و کلنجار رفتن با انسان و طبیعت و آتش و آهن، کلنجار رفتنی که تا الان ی دیسککمر و غلظت خون رو دستم گذاشته. باز دوری و دوری و دوری و باز سروکله زدن با ادمهایی که هر کدوم داستان خودشون رو دارن.

برم ببینم میشه خوابید یا نه، فعلن بای.

برچسب: هذیانهای,نیمه, نویسنده: نگار حکیمی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 4:25

صفحه بندی