خرید بک لینک
دارم میرم خونه، نزدیک ۴ ماه دور بودم، خب چند روز بیشتر نمونده. دارم به اتفاقات چند ماه گذشته فکر میکنم. ۴ ماه پیرتر شدم ولی تجربه ام بیشتر شد. می ارزه؟ فک نکنم. جالب اینجاست که بعد از این همه روز چشمم باید به این باشه که کی حقوقم رومیتونم بگیرم. حقوقی که رو سنت به سنتش حساب کردم وحالا میبینم باز هم باید منتظر باشم. تو ذهنم گاه و بیگاه خودم و تصور میکنم که دارم داد و بیداد میکنم واسه گرفتن حقوقم. این چند ماه درسته که سخت گذشت ولی انتهاش ی دست آورد خوب داشت برام. تونستم بالاخره نه بگم. وای ی نه بزرگ، همون نه ای که از گفتنش ترس داشتم. خیالم راحت شد، گفتم و خلاص، خیلی تمرین کردم وخوندم که نه بتونم بگم و گفتم. متنفر بودم از اینکه دور و نزدیک ازم انتظار نا بجا داشته باشن. نمیتونستم تو چش عزیزام که تنهاشون گذاشته بودن نگاه کنم. خیلی تمرین کردیم، هر دو تامون، خیلی حرف زدیم وبالاخره تصمیم شده به نه گفتن وگفتیم. جالب اینحاس که مواجه شدیم با خنده ی ناباورانه ای که نه گفتنمون روقبول نمیکرد. اول هزار جور مختلف خواستن خانمم رونرمکنن ونتونستن، بعدش اومدن سراغ من، البته من اعتراف میکنم کمی تند رفتار کردم. اینو که دیدن یواش یواش خودشون روجمع کردن، فهمیدن کار و درآمد من اول برای خودمونه، دوم برای خودمون و سوم برای خودمون. بسه اینهمه واسه دیگران کار کردیم و کمکشون کردیم، ی جورایی داشت میشد وظیفه واسه ما. اینکه من کار کنم، خانواده ام دوری تحمل کنن و در آخر دو دستی تقدیم دیگران کنیم که کارهاشون درست بشه. بالاخره نه گفتم و احساس خوبی دارم، خدایا شکرت

برچسب: نویسنده: نگار حکیمی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 23:05

صفحه بندی