خرید بک لینک

و امروز تمام شد، خلاص شاید اشتباه کردم، نمیدونم. ینی شاید از همون اول اشتباه کردم. شاید وقتی زنگ زدن بیام این ماموریت باید بهونه میوردم.

نمیدونم چرا نه نگفتم، ته دلم راضی به انجام ماموریت بود، هنوزم پشیمون نیستم. ی تجربه ی جدید، ی چالش جدید و لذت جوشش آدرنالین در خون. خدایا چرا من اینهمه این شغل لعنتی رو دوست دارم. بهرحال اومدم ولی تصورم این نبود، ی جورایی وارد بازی کثیف سیاست شدیم، برگ خوردیم. حتما اگه میدونستم این شرایط رو داره نمیومدم. بهر حال وسط راه بودم که فهمیدم شدیم ملعبه ی دست ی عده که هیچوقت نتونستم کارهاشون و افکارشون رو درک کنم. گاهی وقتها اونقدر تبلیغات وسیع بود که خودم هم شک میکردم، آخه واسه من که درست وسط بازی بودم هضم اینهمه تبلیغات سخت بود و با بهت و عصبانیت شایعات ومیشنیدم و میخوندم. تا اونکه اون شب رسید. یک پیام و یک ایمیل، چی میدیدم؟ باورم نشد. ۵ میلیون دلار رشوه !!!! به من !!!! چرا؟؟؟ خیلی پول بود ولی چرا؟؟ مگه چه کاری بجز ماموریت های همیشگی انجام میدادم؟ شب بیدار بودم، سیگار و سیگار، جمع کردن افکارم که هی از ذهنم فرار میکردن. تنها بودم، خیلی تنها. نمیتونستم با کسی مشورت کنم، موضوع بقول خودشون امنیتی بود، من و امنیت ملی؟؟؟ مگه من چکاره ام؟؟ گیج بود و گیج. خب از همون ابتدا جوابم مشخص بود، یک نه بزرگ. ولی علیرغم اینکه جوابم رو میدونستم و بلافاصله تصمیم به رد رشوه گرفتم ولی باز هضم تمام مسایل و کنار هم چیدن تیکه های این پازل وقتم و یک شب گرفت. بعد از اون رفتم تو لاک خودم، شدم کم حرف، گوشه گیر، بچه ها فهمیده بودن نگرانم ولی نپرسیدن. میپرسیدن هم نمیگفتم. استرس یهو اومد وسط، استرس بزرگی که نمیدونستم ته اش چی میشه. تا اینکه رسید وقتش و تمام. لیست تحریم و اسم من !!! چرا؟؟؟ نمیدونم. الان هم کلی سوال بزرگ واسم مونده بدون کوچکترین جواب. چرا من؟ مگه بجرانجام کارم، کار دیگه ای انجام داده بودم؟؟ مگه من چیزی از سیاست میفهمم؟؟ چرا من؟؟

حالا من موندم و کلی نگرانی، نگرانی آینده ی خانوادگی و آینده ی شغلم. چی میشه؟ نمیدونم. فقط دوتا چیز رو میدونم، اول اینکه بخودم افتخار میکنم که فهمیدم قیمت ام خیلی بالاتر از ۵ میلیون دلاره ( میتونم بگم بزرگی نفسم قیمت نداره) و این خوشحالم میکنه و دوم میدونم راهم خیلی سخت شده برای تامین آینده ای که واسش سالها نقشه کشیده بودم

+ نوشته شده در شنبه هفتم تیر ۱۳۹۹ ساعت 22:44 توسط حمید |

برچسب: نویسنده: نگار حکیمی تاريخ: جمعه 15 اسفند 1399 ساعت: 21:36

صفحه بندی