مگه حمید از زندگی چی میخواست؟
به جز قلبی که واسش بتپه
به جز نگاهی که نگاهش رو بفهمه
و زبانی که از دوست داشتن و عشق واسش بگه
مگه حمید از زندگی چی میخواست؟
به جز حواسی که واسه خودش باشه
دلی که تنگش بشه
و آغوشی که آرومش کنه
مگه حمید از زندگی چی میخواست؟
به جز یک نفر
که با تمام وجودش نزاره
نزاره
حمید از تنهایی بمیره
بعد از اومدنت
حالا ، حمید از زندگی هیچچی نمیخواد
تو رو داره
که واسه حمید، نگاهت پر از خواستن
که واسه حمید، وجودت پر از شوق
که واسه حمید، قلبت پر از پاکی و نشاط
حمید دیگه چیزی از زندگی نمیخواد
واسه اینکه
آیلینش رو داره
برچسب:
نویسنده: نگار حکیمی