
دیوانه از قفس پریددیوانه از قفس پریدامروز واسم روز عجیبی بود ، حس پرنده ای که واسه اولین بار میخواد پرواز کنهمثل پرنده ای که جاش تو اوج آسمون بوده و به اجبار تو ی قفس نگه اش داشته بودنامروز تونستم بعد از این همه سال قفس رو بشکنمکاری روکه شاید سالها قبل باید انجاممیدادم ، ولی نه، وقتش الان بود ، اگه سالها قبل انجامش میدادم ، ممکن بود این حس رهایی امروز رو نداشته باشم، میدونم حس خوبی نداشتم واسه اینکه ی کار مهم رو نیمه تمام میزاشتم و الان خوشحالم که به ثمر رسوندم و حداقل وجدانم راحتهحالا امروزحس...
ادامه مطلب
و امروزباز نبودم، نبودم مثل همیشه، فقط حرف و زر مفتدکتر رفت و من باز نبودمبازرس و بازرس و بازرسآخرین چیزی که انتظارش رو داشتم اومدن بی موقع بازرس بودی وقتهایی اونقدر درد دارم که قلبم میخواد بترکهمتلاشی بشهدلم میخواد به وسعت درد روحم ، فریاد بکشماونقدر بلند که، جونم در بیادو همون لحظه بمیرمکاش بتونم از این برزخ بی عملی و زر مفت ، از این جهنمدر بیام + نوشته شده در چهارشنبه ششم دی ۱۴۰۲ ساعت 19:30 توسط حمید | بخوانید...
ادامه مطلب
شبای زیادی رو اینجوری گذروندمتنها، بیحوصله، ساکت و یه گوشهی مبل نشستهدقیق یادم هست که کدوم شب و تو یکی از همون شبا بود که فهمیدم امیدواری بهترین حس و بدترین شکنجهسو اون شب، شبی بود که تو آمدی یکی از همون شبا بود که فهمیدم هیچکسی جز خودم واسم نیست مگر اینکه عاشق شده باشم، و عاشقت شدم، بی پیرایه ، عاشق مثل عاشقتو یکی از همون شبا فهمیدم باید بریزم بیرون تا جمع نشه تو دلم و یهو یهجوری بترکه که گند کل خونه رو و زندگیم رو بردارهشبی که تو امدی، همه رو بهت گفتمیکی از همون شبا که تو حال خودم نبودم و حال خودم داشت از خودم بهم میخورد و تصمیم گرفته بودم خودمو ول کنم، فهمیدم که خودمم دیگه خودمو دوست ندارم ولی هنوز منتظر بودم یه دستی از غیب بیاد و کشیده بشه رو سرمو بهم بگه نترس، نگران نباش، من هستمو اون...
ادامه مطلب
راهی رو پیش گرفتم که سالهای سال منتظر فرصت مناسب برای شروع بودم به خیلی چیزا فکر کرده بودم و خیلی سناریو ها واسه خودم طرح کرده بودم و نوشته بودمانسان آهسته آهسته عقبنشینی میکنههیچکس یکباره وا نمیدهیکباره خسته نمیشهرنگ عوض نمیکنهتبدیل نمیشهزندگی بسیار آهسته از شکلی به شکلی درمیافته و تکرار خستگی بسیار ظریف و پاورچین تغییرات رو رقم میزنهگام اول رو به سوی حذف چیزهای ناخوب برداشتم همون به بند کشیدنی های نامحسوسگامهای بعدی رو شتابان برخواهم داشت + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 16:31 توسط حمید | بخوانید...
ادامه مطلب
پاپیتال قشنگمبند دلمتو دنیای منیتا آخرین روز زندگیم عاشقت میمونمبیشتر از روزهای قبل دوستت خواهم داشت قلبمبابت تک تک تمام لحظاتی که عاشقانهدر هر شرایطی کنارم بودیو با قلب و تمام وجودت برای مندعا کردی و باعث شدی سخت ترین شرایط هارو تحمل کنمازت ممنونمقدردان مهربونی و محبت هات هستمتو شدی بهترین اتفاق زندگیمتو هستی و من احساس میکنم که بودنت، تمام منهبودنت، به قلب و روح من عشق و آرامش هدیه میده دلبر قشنگم من خوشبخت ترینم که تورو دارمازت ممنونم + نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 17:36 توسط حمید | بخوانید...
ادامه مطلب
مننیاز دارم بغلت کنمنیاز دارم باهات ساعت ها حرف بزنمنیاز دارم چشماتو از نزدیک ببینمنیاز دارم دستم قفل دستات بشهنیاز دارم به بودنتنیاز دارم کنارم باشیمن خیلی بهت نیاز دارمتورو با هیچی عوض نمیکنمخنده هاتو دوس دارمصداتو دوس دارمهمه چیتو دوس دارمفقط میخوام بدونیهمینجوری که هستی دوستت دارمجز دوست داشتنتحمید هیچ فایده ای نداره + نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان ۱۴۰۱ ساعت 9:54 توسط حمید | بخوانید...
ادامه مطلب
و امروز تمام شد، خلاص شاید اشتباه کردم، نمیدونم. ینی شاید از همون اول اشتباه کردم. شاید وقتی زنگ زدن بیام این ماموریت باید بهونهمیوردم. نمیدونم چرا نه نگفتم، ته دلم راضی به انجام ماموریت بود، هنوزم پشیمون نیستم. ی تجربه ی جدید، ی چالش جدید و لذت جوشش آدرنالین در خون. خدایا چرا من اینهمه این شغل لعنتی رو دوست دارم. بهرحال اومدم ولی تصورم این نبود، ی جورایی وارد بازی کثیف سیاست شدیم، برگ خوردیم. حتما اگه میدونستم این شرایط رو داره نمیومدم. بهر حال وسط راه بودم که فهمیدم شدیم ملعبه ی دست ی عده که هیچوقت نتونستم کارهاشون و افکارشون رو درک کنم. گاهی وقتها اونقدر تبلیغات وسیع بود که خودم هم شک میکردم، آخه واسه من که درست وسط بازی بودم هضم اینهمه تبلیغات سخت بود و با بهت و عصبانیت شایعات ومیشنیدم ...
ادامه مطلب
سهم من از زندگی تو بودی همان که دست نیافتنی است این بود داستان تو من و شبهای بی خوابی...
ادامه مطلب